تبليغاتX
وهم و خیال

 خوابگزار: مصطفا گلياري

 عزرائیل

محمود مضطرب، 20 ساله، مجرد

من دانشجو هستم. خواب دیدم با یکی از همکلاسی های دخترم که با هم تنها رابطة دوستانه داریم، در اتاقی بودیم. گوشه ی اتاق گونی نارنجی رنگی بود که فکر می کردم سی دی هایم را در آن گذاشته ام. با دوستم بیرون رفتیم ضمن این که این خواب را سوم اردیبهشت دیدم ولی در خوابم دهم اردیبهشت بود و قرار بود مهمانی پارتی مانندی در خانه ی ما برگزار شود. من و دوستم از آن اتاق بیرون رفتیم. شب بود. دوستانم در کوچه بودند و می خواستند فوتبال بازی کنند. دوستم گفت کفشت را بیرون بیاور. با این که دلم نمی خواست، کفشم را بیرون آوردم و کنار جوی آب گذاشتم. ناگهان دیدم آب کفشم را برد. دنبالش دویدم ولی مدام از زیر پل های جوی آب رد می شد و نمی توانستم کفشم را بگیرم تا این که سرانجام موفق شدم و آن را از آب گرفتم ولی دیدم کفشم حسابی لجن آلود شده است. بعد به گونی نارنجی رنگ نگاه کردم و دیدم از میان آن گونی مردی میان سال بیرون آمد و پرسید شما با این دختر خانم چه نسبتی داری؟ گفتم همکلاسیم. گفت: خانه ی شما کجاست؟ به خانه ی خودمان اشاره کردم. گفت برویم آنجا. رفتیم و خواستم زنگ بزنم ولی او چاقویی از آستینش بیرون آورد و گفت می خواهم رگ دست چپت را بزنم. نگران شدم و پرسیدم چرا؟ گفت من عزرائیل هستم.

نمی دانم رگم را زد یا نه ولی از وحشت بیدار شدم.

 تعبیر

این خواب شما می گوید شما با دختری رابطه ای عاطفی دارید و چندی پیش با او اختلاف تان شده است. شاید هم تا چندی دیگر با هم مشاجره کنید. احتمالا اختلاف شما مال گذشته بوده ولی هنوز اثر آن در شما باقی مانده است. کفش در هر خوابی تعبیر خاصی دارد. در خواب شما آن کفش ها همان دختر است که آب آن را برد و کثیف شد. این یعنی شما درباره ی او تضاد دارید و گاهی می خواهید با او باشید و گاهی پشیمان می شوید. خواب شما می گوید این دختر خانم در آینده برای شما مشکلاتی ایجاد خواهد کرد. بهتر است کم کم رابطه ی خود را با او کم کنید. این احتمال هم هست که فعلا در ناخودآگاه خود دارید به کسی دیگر دلبسته می شوید. او نیز به شما دلبسته شده ولی هنوز نمی خواهد بروز بدهد. منتظر است تکلیف شما با دوست قبلی شما روشن شود.

اما عزرائیل: خطری نیست و نگران نباشید. احتمالا شما کاری کرده اید که کمی خود را مقصر و گناهکار می دانید. نکته ای که در این بخش از خواب شما اهمیت دارد، بریدن رگ دست چپ شماست زیرا دست چپ مخصوص حلقه است و این تاکیدی است بر این که دوستی شما با ان دختر به صلاح شما نیست.

خوابی که تعبیر شد

ثریا رضوانی، 40 ساله، متأهل

من چند ماه از سال را در خارج از ایران زندگی می کنم و چند ماهی هم به ایران می آیم. شوهرم دوست ندارد به خارج بیاید و به من هم اصرار می کنم برای همیشه به ایران بیایم. حدود یک ماه است که به ایران آمده ام. هفته ی اولی که آمده بودم، خواب دیدم دختری یک ساله دارم و برایم مشکل است از او مراقبت کنم ولی کوشش خودم را می کردم. وقتی بیدار شدم، این خواب مرا بسیار نگران کرد. لطفا تعبیرش را برایم بگویید.

تعبیر

متأسفم که بگویم این خواب خوبی نیست. برای شما مشکلی پیش می آید. شاید هم این مشکل پیش آمده باشد و شما هنوز خبر ندارید. این مشکل احتمالا به شوهر شما مربوط می شود و شاید شما در مدتی که در خارج از ایران بوده اید، ایشان به خواستگاری کسی رفته باشد ولی هنوز جواب مثبت نگرفته است. ایشان ممکن است قبلا هم به خواستگاری هایی هم رفته باشد و باز هم خواهد رفت. خب شاید هم تقصیری نداشته باشد چون به هر حال شما مدتی از سال را پیش او نیستید ولی بهتر بود اگر می خواست به خواستگاری برود، صادقانه موضوع را با شما درمیان می گذاشت.

توضیح:

خانم ثریا رضوانی چند روز بعد تلفن کردند و تعبیر خواب را تأیید کردند و گفتند شوهرشان به خواستگاری رفته بوده است.

پیرد مرد گرسنه

سودابه شیروانی، دانشجو، مجرد، 23 ساله

خواب دیدم دارم به خانه می روم. دم غروب بود. من نان خریده بودم. پیرمردی ژنده پوش جلو آمد و گفت به من کمک کن. من ترسیدم و جوابش را ندادم. گفت فقط یه لقمه نون می خوام. باز هم جوابش را ندادم و شتابان به سوی خانه رفتم. وقتی وارد آشپزخانه شدم، نامزدم را دیدم. نمی دانم چرا از دیدنش ترسیدم و زبانم بند آمد. او پشت به من ایستاده بود. وقتی که برگشت دیدم صورت همان پیرمرد ژنده پوش را دارد و با همان لحن می گوید: به من کمک کن. من فقط یه لقمه نون می خوام. و با وحشت از خواب پریدم.

تعبیر

بر اساس سوال هایی که از شما کردم، نامزد شما چند سال است که مدام وعده می دهد که تا چند ماه دیگر ازدواج می کنیم ولی عمل نمی کند. شغل ثابت ندارد و حتی گاهی از شما پول می گیرد. بیست سال هم از شما بزرگ تر است. تعبیر این خواب مشخص است. آن پیر ژنده پوش، نمادی است از نامزد شما. حضور نامزد در آشپزخانه یعنی دنبال نعمتی است که خانواده ی شما دارند زیرا آشپزخانه نماد نعمت است. پشت به شما ایستاده بوده یعنی نمی خواهد ماهیت واقعی خود را به شما نشان بدهد ولی در خواب به شما الهام می شود و نیروهای حامی شما او را به شما می شناسانند. شما هنوز بسیار جوان هستید و بهتر است به جای فکر کردن به ازدواج، درس تان را بخوانید و تجربه های بهتری کسب کنید تا به امید خدا ازدواجی موفقیت آمیز برای شما پیش بیاید.

زهد و نیت پاک

خواب دیدم به جمکران رفته ام. آنجا خیلی شلوغ بود ولی من هیچ احساس ازدحام نمی کردم و راحت می توانستم بیایم و بروم و هر جا که می خواهم، بنشینم. مردم از نظر جا بسیار در تنگنا بودند. کمی بعد غذای نذری دادند. همه هجوم بردند و خیلی شلوغ شد ولی من گوشه ای درحال عبادت بودم و با این که بسیار گرسنه بودم، دنبال غذای نذری نرفتم. عبادتم که تمام شد، غذای نذری هم تمام شد اما دیدم خانم بسیار محترمی که حجابی سبز و درخشان داشت، بی آن که حرفی بزند، به من غذای نذری داد و بی آن که لب هایش تکان بخورد، شنیدم که گفت: این را ببرید خانه و به همسایه ی خود بدهید. من بسیار حیرت کردم و بیدار شدم زیرا همسایه ی ما عبادات خود را بسیار سست می گیرد.

تعبیر

این خواب دو محور دارد. یکی این که اولیای دین به شما توجه دارند و الطاف خاصی به شما می کنند ضمنا شما کسی نیستید که عبادت خالصانه را با ریاکاری تلفیق کنید به همین دلیل آن خانم محترم از میان آن همه زائر به سوی شما می آید و به شما مأموریت می دهد که این غذای نذری را برای همسایه ی خود ببرید.

محور دوم خواب شما، همان همسایه است. به ما آموخته اند که زهد با نیت پاک است نه باجامه ی پاک. به ماآموخته اند الاعمال بالنیات. ما یاد گرفته ایم که عبادت بجز خدمت خلق نیست. پس از ظاهر افراد قضاوت نکنیم. از این گذشته شاید آن خانم محترم آن نذر را داده تا شما به همسایه بدهید زیرا درست است که در عباداتش سهل انگار است ولی شاید خمیره ی خوبی داشته باشد و وقتی ببیند از سوی یکی از بزرگان دین به او مرحمتی شده است، قلبش بیدار شود و از شما هم خداجوتر شود. مگر بشر حافی و ابراهیم ادهم و فضیل ایاز و سنایی و بسیاری دیگر از چاه گمراهی به اوج ماه نرسیدند؟ حتما این خواب را برای همسایه ی خود تعریف کنید.

یک هفته است دخترم می میرد

فریبرز تهرانی، 27 ساله، متأهل

دو ماه است ازدواج کرده ام. از یک ماه پیش تقریبا هر شب خواب می بینم که از همسرم دختری متولد شده و همین که آن را به من می دهد یا من سر رختخوابش می روم یا به هر دلیلی او را می بینم، ناگهان آهی می کشد و می می میرد. دیگر اعصابم دارد خراب می شود.

خوابگزار: اول به چند سوالم پاسخ بدهید تا خوابتان را تعبیر کنم. آیا شما دوست دارید فرزند اول تان پسر باشد؟ آیا خواهران و برادرانی دارید که بچه اول آنها پسر بوده؟ آیا پدر یا مادر شما از پسر خوششان می آید و گاهی کنایه می زند که دخترها دردسرند؟

فریبرز: پاسخ همه سوال های شما مثبت است.

تعبیر

تعبیر خواب شما واضح است. آنقدر به شما تلقین شده که بچه دختر خوب نیست و بچه اول باید پسر باشد، که این تلقین ها شخصیت شما شده و ترسی هم در شما ایجاد کرده است. حالا که شما دلیل این خواب ها را فهمیدید، دیگر از این کابوس ها نمی بینید و یادتان نرود که امروز بیشتر مردم معتقدند دختر از پسر بسیار بهتر است.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 21:55  توسط سوشترا | 

از اول تا آخر این زبانشناسی را در مجله اطلاعات هفتگی بخوانید.

  مصطفي گلیاری

آغاز زبان‌شناسي اين هفته را از ديدگاه روان‌شناسي بررسي مي‌كنم. زبان هر ملتي شناسنامة ابعاد گوناگون مذهبي و مكتبي، اخلاقي، فرهنگي، اقتصادي، سياسي، اجتماعي و.... آن ملت است.

تشريح: يه ديقه اون ليوان رو ميدي؟ شما چنين جمله‌اي را زياد شنيده‌ايد. منظور گوينده اين است: لطفا ليوان رو بده... برخي از مردم هنگامي كه چيزي از كسي مي‌خواهند، به جاي اين‌كه بگويند: خواهش مي‌كنم يا لطفا، مي‌گويند: «يه ديقه» يا از فعل‌هاي التزامي استفاده مي‌كنند: اون خودكارو ميدي؟ به جاي: لطفا خودكارت رو بده... اون ليوان رو ميدي؟ به جاي: لطفا ليوان رو بده. اين جمله التزامي است زيرادر اصل چنين بوده است: اگه ممكنه خودكارو بده... اگه ممكنه ليوان رو بده.

متلي هست كه مي‌گويد: من  نبودم دستم بود، تقصير آستينم بود... روان‌شناسيِ زبان‌شناسيِ اين متل معتقد است اين متل را وقتي به‌كار مي‌برند كه نخواهند مسؤوليت كار ناگواري را كه انجام داده‌اند گردن بگيرند بنابراين آن را به كسي ديگر منسوب مي‌كنند يا به قول جوانان امروزي: خودش گردن نگرفت و روي رفيقش خاك ريخت. خب كارش درست بوده چون گردن گرفتن فوله. «فول يعني خطا كه در كشتي، گرفتنِ گردن خطاست» با همين معني، ضرب المثل ديگري هست كه مي‌گويد: دست پيش گرفته پس نيفته... اين دو ضرب المثل به گروهي از مردم اشاره مي‌كنند كه به‌راحتي تقصير خود را به دوش ديگران مي‌اندازند.

ضرب المثلي هست كه مي‌گويد: انگار نه خاني آمده نه خاني رفته. نه خري و مرغي داشته نه خربزه‌اي خورده... اين ضرب المثل نشان مي‌دهد كه گروهي از مردم خودنما هستند و چشم‌هم‌چشمي مي‌كنند. از سويي چنان گرسنه‌اند كه زير حرف خود مي‌زنند. يا ضرب المثل قبا آش بخور كه نشان مي‌دهد گروهي ديگر اهل ظاهرند.

به كساني كه طُفيلي و مهمان ناخوانده هستند، مي‌گويند: چترباز. مثال: «ديشب هليم مي‌داديم. غلام چترباز اومد و خودشو خراب كرد رو سر ما و چهار پرس خورد، دو پرسم برد». «توضيح واضحات: حليم غلط است. هليم درست است كه به آن هريسه هم مي‌گويند.»

تا چند دهه پيش و هنوز در برخي از شهرستان‌هاي دور به جاي كمربند مي‌گويند شلاق زيرا پدرهاي خشن و آموزگاراني كه درس‌شان زمزمة محبتي نبوده است، بچه‌ها را با كمربند مي‌زده‌اند بنابراين كاربرد كمربند، كتك زدن بوده و به آن مي‌گفتند شلاق... مثال: «مرد! چرا شلاقت رو نبستي؟ شلوارت ميفته... آهاي زن! اون شلاقو بيار پسرت رو ادب كنم».

توضيح تلخ: وقتي پدر از فرزندش ناراضي باشد، به همسرش مي‌گويد: پسرت رو بد تربيت كردي. ولي وقتي از فرزندش راضي باشد، مي‌گويد: بزنم به تخته، پسرم يه پارچه آقا شده.

تنبيه يعني آگاه كردن ولي در زبان امروز ما يعني كتك زدن. مثال از قديم: «در سير مقامات معنوي رساله‌اي بليغ خواندم و تنبيه شدم». مثال معاصر: «بايد گوش اين پسرو بكشم تا تنبيه بشه. اين جور بچه‌ها رو بايد گوشمالي داد».

دو واژة عربيِ «تمارض» و «تجاهل» در زبان ما رايج است. تمارض يعني خود را به مريضي زدن. مثال: «اين پسره واسه اين‌كه كاراشو انجام نده مدام تمارض مي‌كنه. جون حاجي حالش خيلي هم خوبه. نمي‌بيني دماغش چه چاقه؟» تجاهل هم يعني خود را به ناداني زدن. مثال: «چرا تجاهل مي‌كني؟ تو بودي كه غذاي منو از يخچال ورداشتي و خوردي و ظرف خالي‌شو گذاشتي سرجاش». امروز به جاي تجاهل مي‌گويند: «خود را به آن راه زدن» و «خود را به كوچة علي چپ زدن». مثال: «خودتو به اون راه نزن... كوچه علي چپ از اين‌وره. واس چي تيزي منو پيچوندي؟»

آنچه را كه نوشتم و براي هر يك مثالي آوردم، نشان مي‌دهد كه هر ضرب المثل و هر اصطلاحي خاستگاهي دارد كه بيان‌كنندة فرهنگ و رفتار و سليقة مردم جامعه است. اميدوارم اين نيم قطره چراغي باشد فرا راه زبان‌شناسان تا زبان را از اين دريچه نيز بررسي كنند و از اين كاه، كوهي بسازند.

چاشني:

مسأله: آيا مي‌دانيد حسرت الملوك چيست؟ غذايي است به نام جغربغور كه خوشمزه است و قبلا چاشت مستمندان بوده بنابراين بزرگان كسر شأن خود مي‌دانستند از آن بخورند ولي چون خوشمزه بوده، حسرت به‌دل مي‌ماندند پس مردم به آن حسرت الملوك مي‌گفتند. امروز حسرت الفقراست چون فراهم كردن آن گران است.  

تكيه روي كلمات: هنگام سخن گفتن، به‌ويژه گويندگان تلويزيون و راديو، بايد دقت كنند كه تكيه كردن روي كلمات را رعايت كنند وگرنه معني جمله عوض مي‌شود. مثال: ايران نبايد تنها فروشندة نفت باشد. اگر روي «ايران» تكيه كنيم، معني اين جمله چنين است: ايران نبايد فقط نفت بفروشد. اگر روي «تنها فروشندة نفت» تكيه كنيم، معني جمله چنين مي‌شود: ايران نبايد در جهان تنها كشوري باشد كه نفت مي‌فروشد. مثال معروف: بخشش لازم نيست اعدام شود. اگر روي «بخشش» تكيه كنيم معني چنين مي‌شود: او را ببخشيد... لازم نيست اعدام شود. اگر روي «بخشش لازم نيست» تكيه كنيم، معني جمله چنين مي‌شود: بخشش لازم نيست.... او را اعدام كنيد. 

زبان امروز مردم: «بهش گفتم: از وختي كه بهم اس نميزني دستم شده پاكار چشام. بي‌معرفت زد تو برجكم و گفت: واسه من پياز پوس نكن...» يعني «بهش گفتم از وقتي كه اس. ام. برام نميزني دستم مدام اشكامو پاك مي‌كنه. حالمو گرفت و گفت مي‌خواستي پياز پوست نكني» يعني اشك تو براي اندوه هجران نيست براي اين است كه پياز پوست كرده‌اي و آب چشمت جاري شده است. يعني اشكت كشك است و دَمِ مشكت است.

خالي مي‌بندم:

تلفن دوست: دوست خوش ذوق و ديرينة زبان‌شناسي، محمود نيكويه از شمال سرسبز و بسيار خرم و نغز تلفن كرد و گفت: مي‌داني چرا مي‌گويند خالي بندي؟ چون وقتي كه شيفت پاسبان‌ها تمام مي‌شد و هفت‌تير خود را به افسر نگهبان تحويل مي‌دادند، جلد آن را همچنان به كمر خود مي‌بستند. خلافكارها با ديدن آنها مي‌گفتند: بچه‌ها ازش نترسين. خالي بسته.

با اين آرزو كه آقاي خسروي همة اين قطرة تُپل را صفحه بندي كند و چكه‌اي از آن نكاهد، تا هفتة‌آينده برويم و خسرواني سرود گوش كنيم.

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:32  توسط سوشترا | 

تعبير خواب

 خوابگزار: مصطفي گلياري

 پير زن جادوگر

آذر دريا نورد، 24 ساله، مجرد، بندر لنگه

خواب ديدم از يكي از اتاق‌هاي طبقة پايين صدا مي‌آيد. من توي راه پله نشسته بودم و با كسي تلفني حرف مي‌زدم. گوشي به دست، پايين رفتم و آهسته در را باز كردم. پير زني ديدم كه آنجا زندگي مي‌كند. پرسيدم تو كي هستي؟ گفت من جن هستم. هزار سال است اينجا زندگي مي‌كنم. قبل از اين كه شما به اين خانه بياييد، حوض قشنگي وسط حياط بود. پسر صاحب خانة قبلي خودش را در آن حوض خفه كرد و پدرش روي حوض را پوشاند. گفتم: چرا مرا مي‌ترساني؟ به تلفن اشاره كرد و گفت: تو با مردي ازدواج خواهي كرد كه جن گير و جادوگر است. اگر از من مي‌ترسي، زودتر با او ازدواج كن تا بيايد و مرا از اين خانه بيرون كند. گفتم: من دوست ندارم ازدواج كنم. گفت: پس من كاري مي‌كنم تا با يكي از جن‌هاي مردم آزار و كافر ازدواج كني و تا آخر عمرت افسوس بخوري.

بعد به تلفن اشاره كرد. از تلفن صداهاي بدي آمد. من به بالاي پله‌ها فرار كردم و خواستم گوشي را دور بيندازم. دوباره صداي كسي كه با او حرف مي‌زدم، از تلفن به گوشم رسيد كه مي‌گفت: با خودم ازدواج كن تا آن پير زن را بيرون كنم. ناگهان صبح شد و از خواب بيدار شدم و ديدم نزديك سحر است. دوباره خوابيدم و خواب ديدم دارم با همان شخص تلفني حرف مي‌زنم. او حرف‌هاي خوبي به من زد و خداحافظي كرد و گوشي را گذاشت ولي انگار تلفن قطع نشد و من صداي او را مي‌شنيدم. در خواب دانستم او زن دارد و به من دروغ گفته. زنش آمد و صدايش را شنيدم. به او گفت: كارگرها وان حمام را تعمير كردند؟ او گفت: آره عزيزم. من فقط تو رو دوست دارم. قبلاَ عاشق يكي ديگه بودم ولي چون بهار تموم شد، دوباره عاشق خودت شدم.

من به شدت گريه كردم و با گريه بيدار شدم.

تعبير

خواب شما مي‌گويد بسيار بدگمان هستيد. شايد زيادي دروغ شنيده‌ايد. و دانستم كه شما او را بسيار دوست داريد. او هم شما را بسيار دوست دارد وولي شما به او اعتماد نداريد.

در اين خواب معلوم مي‌شود كه دوست داريد خانه‌اي مستقل داشته باشيد و معلوم مي‌شود اگر كسي كه شما را دوست دارد، زودتر قدم جلو نگذارد، ممكن است شما ازدواجي كنيد كه هيچ به سود شما نيست.

با توجه به پاسخ‌هايي كه به سؤال‌هايم داديد، اين خواب مي‌گويد در خانة شما ترسي گنگ وجود دارد كه شايد به خيال پردازي‌هاي برادرتان و فيلم‌هايي مربوط شود كه او مي‌بيند.

پيشنهاد مي‌كنم به نامزدتان اعتماد كنيد و اگر دل تان راضي نمي‌شود، همه جور او را امتحان كنيد. رك و راست به او بگوييد در چه زمينه‌هايي به او مشكوكيد تا آقاي نامزد، بدگماني شما را به اعتماد تبديل كند. اگر من جاي شما بودم، يك ضبط صوت 24 ساعته به او مي‌دادم تا گردنش بيندازد و همة صداهاي يك روزش را ضبط كند. در اين صورت مي‌فهميدم خائن است يا راست گو.

نامزد شما هم بايد قبول كند و ضبط را به گردن بيندازد. اگر قبول نكرد، مي‌فهميم رازهايي دارد كه دوست ندارد شما از آنها باخبر شويد. به گمان من زن و شوهرها نبايد هيچ رازي را از هم پنهان كنند. اگر كردند، يك جاي كارشان مي‌لنگد.

پيشنهاد مي‌كنم با او ازدواج كنيد. اميدوارم هر دو براي هميشه يكديگر را دوست داشته باشيد و از هم خرسند و خشنود شويد.

  ديگ هاي سياه

فريده اصفهاني، 33 ساله، مجرد

پس از مرگ پدرم، از خانة پدري رفتيم. ديشب خواب ديدم من و مادر و برادرم به خانة خاله رفته بوديم. فاصلة خانة پدري تا خانة خاله در بيداري خيلي زياد است ولي در خواب خيلي كوتاه بود. پياده رفتيم. شوهر خاله‌ام كه در بيداري مرده، در خوابم زنده و بيمار بود. انگار مادرم چيزي در خانه جا گذاشته بود. من برگشتم خانه. پدرم منزل نبود. در خوابم فكر نمي‌كردم كه ايشان مرحوم شده‌اند. با خودم گفتم: خوبه تا بابا نيومده، برم چون اگه بياد غر مي‌زنه كه كجا رفتي؟

گوشة‌حياط سه تا ديگ بزرگ و سياه و كثيف بود. در دلم گذشت كه اگر زود نروم، پدرم مي‌آيد و مي‌گويد اين ديگ‌ها را بشور. همين كه خواستم بروم، پدرم كليد انداخت و آمد تو. يك جعبه انگور عسكري خريده بود. مرا ديد و گفت:‌كجا با اين عجله؟ چه اصراريه كه بري؟ من حالم خوب نيست. بمون برام غذا درست كن.

من از رفتن منصرف شدم و بيدار شدم.

تعبير   

اين خواب مي‌گويد شما هنوز از مرگ پدرتان رنجوريد. و مي‌گويد پس از مرگ ايشان، رفت و آمد خانوادة شما با خانة خاله بيشتر و راحت‌تر شده.

در خواب شما دو نفر از مرده‌ها زنده و ناخوش بودند. يعني ناخود آگاه شما به دلايلي بيهوده دربارة مرگ آن دو نفر عذاب مي‌كشد. حس گناه شما براي شوهر خاله القايي است و حتي گاهي حالت تداعي دارد. حس گناهتان براي پدر دروني است كه هر دو را بايد از خود دور كنيد.

ديگ در تعبير كلاسيك مادري است كه در وظايفش كوتاهي كرده. در تعبير جديد هم نماد پشت گوش انداختن وظايف است. شما احساس مي‌كنيد آن طور كه لازم بوده، از پدرتان نگهداري جسمي و روحي نكرده‌ايد. بايد اين عاطفه را از ذهن خود پاك كنيد.

ما از اين خواب مي‌فهميم كه شما مضطربيد و دلشوره‌هايي هم داريد. گاهي دلتان تنگ مي‌شود و پناهي مي‌جوييد. آن پناهگاه در اين خواب به شكل انگور عسكري نمايان شده كه به معني شادي بي دغدغه و نشاط بي منت است.

اميدوارم به اين شادي و نشاط برسيد و دل تنگ تان آرام شود.

سوسك و سيب و غائط

فرناز اسپرغم، 47 ساله، ساري

سال پيش مادر بزرگم فوت كرد. از آن به بعد همة ما خوابش را مي‌بينيم كه در حالت‌هاي بد و مشمئز كننده قرار دارد. فقط من يك بار ديدم حالش خوب است. يك بار هم پسرم خواب ديد كه مادر بزرگم او را بغل كرده و گفته ياور جون برو برام 2 تا سيب و 3 كاسه ترشي بيار.

خودم هم خواب ديدم مادر بزرگم آمده خانة ما (من و پسرهايم خانة مادرم زندگي مي‌كنيم). مادر بزرگ مرا نگاه كرد. بعد به حياط رفت و آنجا را جارو كرد. بعد چند چوب جارو آورد و توي گلدان روي تلويزيون گذاشت. توي آن گلدان 2 تا سوسك و 3 تا ماهي بود. ماهي‌ها آب نداشتند و به حالت مرگ افتاده بودند. انگار از رطوبت چوب جاروها استفاده مي‌كردند. چندشم شد. خواستم همه را دور بيندازم اما نتوانستم و بيدار شدم.

مادرم هم خواب ديده كه مادر بزرگم بي‌اختيار در اتاق‌ها مدفوع كرده و همه جا آلوده شده. سعي مي‌كند خانه را تميز كند ولي هر جا را كه مي‌شويد، مي‌بيند جاي ديگري هم آلوده است. من و برادر و مادرم از آن همه آلودگي عذاب مي‌كشيديم.

تعبير

هر سه خواب مي‌گويد كه مادر بزرگ شما مدتي پيش از مرگش زمين گير شده و كارهاي شخصي او به گردن شما و مادرتان و ديگران افتاده بوده است. اين سه خواب نشان مي‌دهد كه مادر بزرگ با هر كس چطور بوده. و چقدر سختگير بوده و همه از او حساب مي‌برده‌اند.

اين خواب مي‌گويد كه زحمت و فشار مادر بزرگ، بيشتر بر دوش مادر شما بوده، بعد به عهدة شما و كمي هم بر دوش پسرتان بوده.

بخشي از خواب شما در تعبير كلاسيك مي‌گويد مدفوع نشانة گرفتاري مالي است كه برطرف خواهد شد. و در تعبير معاصر يعني اعصاب همه خراب است و پول نيست و بايد چاره‌اي انديشيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 8:15  توسط سوشترا | 

انگشت هایم خوب کار نمی کنند. مرده بودم. حالا چند روزی است زنده شده ام. این کامپیوتر خودم نیست. رمز، یعنی پسورد آیدی خودم را از یاد برده ام. نمی دانستم وقتی کسی می میرد و زنده می شود، بعضی چیزها را از یاد می برد. پسورد وبلاگم را هم از یاد برده بودم. کسی که سه چهار مطلب به نام من در وبلاگم نوشته بود، پسوردم را می دانست. او آن را به یادم آورد. من خیلی چیزها را از یاد برده ام. چهار بار به مغزم شوک داده اند. شوک خیلی بد است. تو رو به مرز مرگ می برد. باید شانس بیاوری که از آن مرز برگردی. من چهار بار رفتم و برگشتم. یادم باشد بعدا درباره ی آقای دکتر حسینی چیزهایی بنویسم. او البته کسی نبود که فرمان شوک ها را داده بود ولی او کسی بود که می خواست مرا ترور شخصیت کند. قصه اش را بعدا برایتان تعریف می کنم.

خیلی ها به من کمک کردند. اسم بعضی ها را می شناسم و بعضی ها را نمی دانم: خانم رویا احمدی، خانم نغمه ی دریا، خانم نسرین بابایی، و چند نفر دیگر که حالا یا اسم شان یادم نمی آید یا خانم احمدی اسم شان را به من نمی گوید. حالا حالم خوب است ولی تمام خاطرات بیست روز پیش به این طرف را از یاد برده ام. امروز که پسورد وبلاگم را از زبان نغمه ی دریا شنیدم بخش عظیمی از خاطراتم را که به دختر نسیم و شهلا مربوط می شود، یادم آمد. دیگر تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

آن سه مطلبی را که پیش از این نوشته در وبلاگم گذاشته شده، با انگشت های من نوشته نشده. آنها را نغمه ی دریا نوشته تا چراغ این وبلاگ خاموش نشود. دلم می خواهد زهرا و دختر نسیم و شهلا و خیلی های دیگر که اسم شان یادم نیست با من تماس بگیرند. من دنبال خاطراتم هستم. تلفنم را می نویسم چون دیگر در جای گذشته و در شماره تلفن گذشته نیستم: ۰۹۳۷۲۳۸۹۸۶۵ لطفا با من تماس بگیرید و هر چه از من می دانید برایم تعریف کنید یا در بخش نظر خواهی وبلاگم بنویسید. و اگر کسی پسورد آیدی مرا می داند آن را به من بگوید. راستی.... مرسا کیست؟ آیا همان است که در خاطراتم رنگی تیره دارد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 11:22  توسط سوشترا | 

12آبان85

تو كه از نام گذشتي

شكستي وفنا شدي

مرا ببخش

بانوي گناهكار من

زليخاي افسون شده حسن يوسف

مرا ببخش كه تو را زناكار ناميدم      

سوگند به عشق كه پشيمانم

اي زن خائن كه هرگز بخشيده نخواهي شد

عذر ميخواهم

متاسفم كه خود را در مقابل تو ستودم

اي قرباني عصمت من آن نيستم كه نمودم

من در وادي طلب بت عصمت خود را شكستم

من گناهكار هنوز به معرفت نرسيده

درحيرت عظمت درياي استغنا

سواربركشتي ناخداي عشق

دراوج نياز فنا شدم

افسوس بانو

من اسير نامم هنوز

من معصوميت از دست رفته ام را

قاب ديوار قلبم كردم

سند گناهم را

پنهان كردم در كنج صندوق دلم

اي كه در كوي بد نامي گذر كرده اي

مرا ببخش

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 20:33  توسط سوشترا | 

حتما يك بار

درزمانهاي دور

خامه قلمش

به زلف يار برخورده

كه داغ يك عمرسرگشتگي

برسينه اش نهاده اند

حتما زماني

كه خود به ياد نمي آورد

يارازخود آزرده

كه زخم شمشيرش را

هزارهزار سال

بر روح رنج كشيده اش

تاب بايد آورد

اوتا كنون هزارهزاربارزاده شده

ودرهرزايشي

برگزيده زمانش بوده

وهنوز كه هنوز است

نمي داند كيست

تا كي رنج خواهد كشيد

وتا كي آتش گرفته

سوخته

خاكستر خواهد شد....

...تا زماني ديگر

كه باز از خاكسترخويش

زاده شود

درآغوش كدام فرشته خواهد خفت...

افسوس..............

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 20:28  توسط سوشترا | 
همه حرفش همین بود

همیشه و همه جا خودمان باشیم

سالها قبل

آرزویی داشتم

و از خدا می خواستم

که به امام زمانم خدمت کنم

او فراموش نکرد

ومن امام زمانم را دیدم

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 20:13  توسط سوشترا | 
قسمت دوم

آن روز گذشت و فردایش بیرون رفتم تا کمی خرید کنم. بقالی که یزدی است و رفتار محترمانه ای دارد، با لبخند گفت: مبارکه... مثه اینکه قراره تو خونه تون عروسی بشه. چشم هایم گرد شد و پرسیدم: عروسی؟ گفت آره دیگه... عمه میری می خواد با یه جوون تهرونی ازدواج کنه. جوابی ندادم و کیسه ی خریدهایم را گرفتم و شتابان به خانه رفتم. دم در بودم و دنبال کلیدم می گشتم که حاج خانم همسایه گفت: سلام... حال تونه خوبه؟ حال عروس خانوم چطوره؟ پرسیدم: کدوم عروس خانوم؟ با لخند گفت: عمه میری دیگه. جوابی ندادم و از پله ها بالا رفتم. و خلاصه به زودی از قصاب و بقال و سبزی فروش گرفته تا آؤانس و خرازی و رفتگر محله، از ازدواج عمه میری با جوانی تهرانی حرف می زدند.

او چند هفته ای در خانه ی ما ماند و مقداری لباس مد روز خرید و روزی بی خبر و بی خدا حافظی به شهر خودش رفت. ما نگران بودیم که مبادا اتفاقی افتاده باشد ولی پس از چند روز عمه حوری زنگ زد و با آه و ناله و گریه و زاری گفت: بیچاره شدیم. عمه میری بی این که از کسی اجازه بگیرد و مشورت کند با مردی کانا و عقب افتاده که همشهری خودمان است، ازدو.اج کرده و شبی پرهیجان را پشت سر گذاشته و فردایش برادرها و مادرش با هزار بدبختی و رنج و خرج کردن مقدار زیادی پول طلاقش را گرفتند.

او هنوز سالی دو بار به تهران می آید و با التماس از بیست دکتر وقت می گیرد و آخرش پیش هیچ یک نمی رود و به اصرار نسرین پیش دکتر اعصاب می رود و چون به خانه می آید درحالی که دندان غروچه می کند، می گوید: دیدی؟ دکتره ی بی سواد به من میگه خانم تو واسواس داری.... بعد همه ی قرص ها و آمپول ها را ریز ریز می کند و توی چاه مستراح می ریزد.

روزی به او گفتم میری خانم شما وسواس دارین. حالا نیم ساعته که حواسم به شماس. شما نیم ساعته دارین این دو تا لیوان رو می شورین. جوابی نداد. از فردا به سلامم جواب نداد و هر جا که من بودم، راهش را کج می کرد و دور می شد. و من فهمیدم هر کس به میری بگوید تو وسوس داری، او از آن شخص متنفر می شود و هر طور شده زهرش را می ریزد. من هم البته خامی کردم و چند بار دیگر که در آشپزخانه در حال دزدکی غذا خوردن بود، دستگیرش کردم و به او گفتم من می تونم وسواس شما را درمان کنم. بیا و همکاری کن تا این حالت را از شما دور کنم. او لقمه را بلعید و سرفه کرد و وانمود کرد غذا نمی خورده و آب دهانش به حلقش پریده. این را هم بگویم که او هرگز با ما سر سفره نمی نشست و با این که سفره را با وسواس کامل پهن می کرد و برای همه غذا می کشید، خودش گوشه ای می نشست و غذا خوردن ما را نگاه می کرد و به چیزی لب نمی زد. بعد سفره را با وسواس جمع می کرد و به آشپزخانه می برد و دزدکی چند لقمه ی چرب و درشت می خورد و دهانش را هم نمی شست و جلو تلویزیون کز می کرد. روزی در آشپزخانه به او گفتم این یکی از نشانه های بیماری وسواسه. شما سر سفره غذا نمی خورین ولی یواشکی میرین آشپزخونه و تند تند چیز می خورین. این خوب نیست. بهتره مثل همه سر سفره بشینین و با همه غذا بخورین. او اخم کرد و زیر لب چیزی گفت و شتابان به آشپزخانه رفت و مشغول ظرف شستن شد.

این طوری شد که میری دشمن من شد. چیزهای دیگری هم بود. مثلا به او می گفتم اگه می خوای ماست بخوری، با انگشت نخور. واسه خودت با یه قاشق تمیز بریز تو یه ظرف و ماست بخور. یا وقتی که میری مستراح، یه آفتابه آب بریز دنبال خودت تا رفیقان هنرت رو نبینن. او از این حرف ها خیلی بدش می آمد و هر شب که نسرین از شرکت بر می گشت، او را به اتاق پروچیستا می برد و توی گوشش فت فت می کرد و فتنه ای راه می انداخت.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 17:3  توسط سوشترا | 

مقدمه

ننه و میری از اول پاییز هشتاد و شش به خانه ی ما آمده بودند. میری تا چندی پیش پیر دختری پنجاه ساله و کوتاه قامت و سیه روی و زشت بود. اخلاق هم نداشت. هر سوء تفاهم پیش پا افتاده ای را   ماه ها کش می داد. نکته ی بعدی را که هیچ اغراقی در آن نیست، برای کسانی می نویسم تا معلوم شود من یعنی مصطفا با عمه میری لج نیستم و در دلم هیچ کینه ای از او ندارم. او برای شستن دو لیوان و یک قاشق نیم ساعت وقت می گذاشت. به شما حق می دهم که حرف مرا باور نکنید ولی اگر سه روز ناچار شوید با او هم خانه باشید و کورنومتر هم داشته باشید، نیم ساعت مرا با یک درجه تخفیف به 29 دقیقه کاهش می دهید. باید خوب و مخفیانه نگاهش کنید تا ببینید او مدت ها گوشه ای از لیوان یا قاشق را می ساید. انگار بچه ی کوچکی را به حمام برده زیرا با ظرفی که می شوید، حرف می زند و آن را نیشگون می گیرد و دندان غروچه می کند. گاهی هم اگر ببیند ظرفی را که می شوید، طبق سلیقه ی او پاکیزه نشده، آن را گاز می گیرد و دشنامش می دهد.

از هنرهای دیگرش غیبت کردن است. عمه میری دوست دارد توی سینی بسیار بزرگی که قدیمی ها به آن می گفتند مجمعه، یک عالمه عدس بریزد و سر صبر، عدس ها را  پاک کند. او معتقد است وقتی که کسی کاری می کند که دست هایش درگیر کارند، نباید بگذارد زبان و دهانش بیکار باشد بنابراین با ننه یا آقای باقری یا سارا یا نسرین بالذتی شگفت انگیز غیبت می کند. البته همیشه نمی تواند نسرین را گیر بیندازد زیرا نسرین هفت و ده دقیقه ی صبح به شرکت می رود و بین نه و نیم تا یازده شب برمی گردد. از این که نگذریم، عمه میری افزون بر غیبت، حرف زدن درباره ی ازدواج را هم دوست داشت.

او سالی دو بار، هر بار بین یک تا چهار ماه پیش ما می آمد و کنگر فراونی هم با خودش می آورد، نیمه ی اول سال هشتاد و شش که به خانه ی ما آمده بود، اتفاق عجیبی افتاد. او مثل هر بار که به خانه ی ما می آمد، بی خبر آمد و چون کلید همه ی درها را داشت، در را باز کرد و من که تنها در اتاقم بودم و داشتم قصه می نوشتم، از صدای در هال که با شدت باز شد و با خشونت بسته شد، دنبال آفریننده ی صدا رفتم و از دیدن عمه میری چنان حیران شدم که مپرس. او همیشه ساده و با حجاب  لباس می پوشید. اما آن روز مانتو تنگ بنفش جیغ و کتانی بنفش جیغ تر و روسری کوچک بنفش و خلاصه همه چیزش عین سلیقه ی گوریل انگوری بود با این فرق که عمه میری حتی از خواهرها و برادرهایش بسیار ریز نقش تر بود.  او 157 سانت بود و یکی از اعضای خانواده ی آنها دو متر و بیست سانت بود. آنها بلند قامت ترین اهالی شهرستان خودشان بودند. پوست و زیبایی و چشم و ابروی خواهرها و برادر زاده هایش شهره ی شهرشان و گاهی هم شهره ی تهران بودند اما عمه میری مصداق این ترانه بود: بشو بشو من تو رو نحوام. بلایی من تو رو نخوام. سیا سوخته من تو رو نخوام... بهتر است فعلا از این مقوله بگذریم و به اصل قصه برسیم. من به هال آمدم و عمه میری را در آن لباس های مد روز دیدم و انگشت حیرت گزیدم و پرسیدم: خبریه؟ کاش بدون لبخند و عشوه جواب می گفت ولی کار از کار گذشت و با عشوه ای که هیچ شتری راضی نبود آن را گردن بگیرد، گفت: تصمیم گرفتم با یه جوون تهرونی ازدواج کنم ولی باید قول بدی به کسی نگی. گفتم قول میدم ولی شما مطمئن هستین که یه جوون تهرونی حاضره با شما ازدواج کنه؟ پشت چشمی نازک کرد و گفت: وا؟ مگه من چیم از دخترای تهرونی کمتره؟

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 16:20  توسط سوشترا | 
Image and video hosting by TinyPic

مي گويند كشور ما كشوري جوان است و درصد جمعيت جوانانش از بقيه ی مردم بسيار بيشتر است. اگر اين مشتي كه پنجه بوكسي در ميان دارد، نمونه ی خرواري از جوانان ما باشد، خرواري از جوانان ما چنين شمايلي دارند. به نظر شما آيا بايد شانه بالا بيندازيم؟ آيا بايد افسوس خواري پيشه كنيم و دست بر دست بكوبيم و بگوييم اي داد و بيداد؟ آيا بايد دنبال اين باشيم كه چه شده كه اينطوري شده؟ چه عواملي دست به دست هم داده اند تا خرواري از جوانان ما چنين هيبتي داشته باشند؟

از هر خروار جوان ايراني عكسي گرفته ام. كم كم آنها را به شما نشان مي دهم تا ببينيم كشور جوان ما را چه تيپ جوان هايي تشكيل داده است.


 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 22:30  توسط سوشترا |